تبليغاتX
با غزلی عاشقانه در باران

 

من از تنهایی بسیار خود بسیار می ترسم

عبوری در هم ام از کوچه و بازار می ترسم

به شکل خلوت خود شاهد ویرانی خویشم

از این آیینه لم داده بر دیوار می ترسم

صدایی خسته ام صحرا به صحرا می روم دلتنگ

ببین از سایه خود نیز چون آوار می ترسم

ندارم حرفهای تازه ای از صبح از دیدار

شبی در خود گمم از صبح از دیدار می ترسم

نه می بینم نه می گویم سری در لاک خود دارم

گلوی نازکی دارم اگر از دار می ترسم

خوشا با جاهلان پشت سر همسایگی کردن

من از فرزانگان روبرو صد بار می ترسم

نمک گیر که باشم چون نمکدانی نمی بینم

از این زخم زبانهای چه بی هنجار می ترسم

دریغ از هم زبانی مهربان و هم دلی یکرنگ

که من از رنگ گلهای چمن چون خار می ترسم

 

+ نوشته شده توسط شعبان کرم دخت در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:13 |

 

 

 

«بهار پيراهن »

 

کنار آینه در زیر سقف بی روزن

چه اتفاق قشنگی ست با تو رقصیدن

 

چمن چمن غزل از چشم هات می ریزد

بخوان غزل، غزل عاشقانه ای بامن

 

مگر که پنجره ی من پر از بهار شود

کنار من بنشین مثل لاله و لادن

 

کنار پنجره لبریزم از شب آفاق

در آسمان تماشای من تویی روشن

 

چقدر عاشق موسیقی صدای تو ام

ددم ددم دددم دم تتن تتن تن تن

 

فراخ مثل شب سبزه زاری و دل من

چو آهویی است در آن سبزه زار تو مثلا

 

کنار حوصله ی صبح لذتی دارد

شکوفه های به از چشم های تو چیدن

 

تو مثل زمزمه ی عاشقانه شیرینی

تو مثل صبح و صدایی تو مثل آویشن

 

به شکل آینه از چشم هات لبریزم

اگرچه گم شده ای در بهار پیراهن

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شعبان کرم دخت در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 15:42 |